تبليغاتX
گاه نوشت های یک دختر معمولی...

گاه نوشت های یک دختر معمولی...

می خواستم درس بخونم ، یعنی اصلا وسطای درس خوندنم بودم اما یه سری چیزا آزارم مداد گفتم بنویسمشون شاید از شرش خلاص شم!

خیلی سخته آدم یه موقعایی اصلا ندونه چیو دوس داره ، چیو دوس نداره .من بارها تو این موقعیت قرار گرفتم.نمی تونی انتخاب کنی.یعنی هم اینی هم اونی.هم اینجوری ای هم اونجوری اما وقتی تنها میشی هیچ کدومش نیستی و این به شدت منو ازار میده . مثل یه مایع سیال که تو هر ظرف یه شکل باشی ،مثل ژله که هر جور بخوان شکلت بدن.

تلنگرش بعد فیلم"سنگسار ثریا .م"بهم خورد.وقتی داشتم از اون فاجعه واسه دوستم میگفتم،وقتی داشت میگفت اسلام متحجرترین دین دنیاست.هیچی نگفتم،یعنی هیچی واسه گفتن نداشتم .نه اونقدر از دینم بدم میومد که بخوام حرفشو تایید کنم نه اونقدر عاشق دینمم که بخوام ازش دفاع کنم .خیلی بده ادم یه موقعایی تکلیفش با خودش روشن نباشه(از تعصبات کورکورانه هم بدم میاد.)

این قضیه تازه چشامو باز کرد ،تازه اون موقع بود که فهمیدم بارها تو این موقعیت ها قرار گرفتم و جدا نفهمیدم طرف کیم!خیلی دوست داشتم یه ایده الیست باشم که در مورد هر جریانی بسته های ایدئولوژی خودمو ارائه میکردم،یه چیزی که خودم بهش رسیدم ، از این به بعد سعی میکنم راجع به هر چیزی فکر کنم و نظر خودمو بدم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 20:36  توسط دختر معمولی  | 

چند وقتیه که احساس میکنم واسه هیچ کس مهم نیستم.هیشکی منو دوست نداره!خیلی حس بدیه!

هیچ کس بهم توجه نمیکنه،اعتماد به نفسم خیلی اومد پایین.

یه موقعایی احساس میکنم شاید از همه ی آدمای زشت،زشت ترم که هیچ کس به من توجه نمی کنه!

میخوام یه گل بخرم،یه گل که بهش برسم،مثل شازده کوچولو.که اهلیش کنم.که واسش مهم باشم،اگه

من نباشم ،اونم نباشه...!

که یه انگیزه واسه زندگی داشته باشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 11:28  توسط دختر معمولی  | 

یه روزایی هست تو زندگی ادم که به اندازه ی یه عمر کش میاد و با ارزشه!

این روزا تو زندگی آدم خیلی پیش نمیاد اما وقتی اومد باید با تمام وجود احساسش کنی و ازش لذت

ببری.من یه بار این حسو بعد سفر یزد با بچه هامون تجربه کردم(بیشتر به خاطر استادمون بود البته)یه

بارم تو سفر کیش که با یه گروه خیلی باحال رفتم.

خیلی خوب بود...انقد که اصلا دوست نداشتم تموم شه ، فکر کنم این تنها سفری بود از خودم بودن

نترسیدم!:دی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 11:27  توسط دختر معمولی  | 

 ديرگاهيست در اين تنهايي

/رنگ خاموشي در طرح لب است

/بانگي از دور مرا ميخواند

/ليک پاهايم در قير شب است.

/رخنه اي نيست در اين تاريکي

/دروديوار به هم پيوسته

/ سايه اي لغزد اگر روي زمين

/نقش وهمي است ز بندي رسته.

/نفس ادم ها

/سر به سر افسرده است

/روزگاريست در اين گوشه ي پژمرده هوا

/هر نشاطي مرده است.

/دست جادويي شب

/در به روي من و غم مي بندد

/ميکنم هر چه تلاش

/او به من مي خندد.

/نقش هايي که کشيدم در روز

/شب زراه آمدوبا دود اندود

/طرح هايي که فکندم در شب

/روز پيدا شدوبا پنبه زدود.

/ديرگاهيست که چون من همه را

/رنگ خاموشي در طرح لب است.

/جنبشي نيست در اين تاريکي

/دست ها،پاها در قير شب است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 12:7  توسط دختر معمولی  | 

ساده باشیم...

ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت!

روح شعرهای سهراب با بقیه متفاوت،شاید چون من خودمو تو شعرهای اون میبینم همچین حسی بهش دارم .اما

خیلی ساده و صمیمی مینویسه به خاطر همین آدمو با شعرهاش عجین میکنه .من فقط تو شعرهای سهراب

نمیترسم بگم کیم!

"ساده باشیم.

ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت"

خدایا چقدر دوست داشتم مثل اون بنویسم،انقدر راحت وقتی ناراحتم یا عصبیم خودمو خالی کنم،اما

نمیشه ...چند بار امتحان کردم اما نشد.(البته خیلی سعی نکردم،وقتی دیدم استعداد ذاتی می طلبه بی خیال

شدم!)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 16:39  توسط دختر معمولی  | 

خیلی وقت احساس میکنم روحم محتاج یه چیزیه(شایدم یه کسی) اما نمیدونم چیه!خیلی وقت سر در گمم،راهمو گم

کردم.به هر چی چنگ میندازم بعد یه مدت احساس میکنم اون چیزی نیست که من میخواستم...احتیاج به یه تغییر دارم ، یه

خونه تکونی اساسی ، خدا خودش کمکم کنه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 20:35  توسط دختر معمولی  | 

"پشت سر نیست فضایی زنده.

پشت سر مرغ نمی خواند.

پشت سر باد نمی آید.

پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است.

پشت سر روی همه ی فرفره ها خاک نشسته است.

پشت سر خستگی تاریخ است.

پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون میریزد."

خیلی دلتنگم،نمیدونم به حرف سهراب گوش کنم و بی خیال گذشته شم یا به حرف دلم و بازم تو حال و هوای گذشته بمونم!

البته خیلی وقته که دیگه مثل قدیما دلم هوای گذشته رو نمیکنه اما دلم تنگه ، دلم تنگ صداقت،شیطنت،شور،هیجان و

خیلی چیزای دیگه که قبلا داشتم و الان ندارم!کارایی که اون موقع میکردم و الان نمیتوم انجام بدم!الان حتی از خودم بودن

میترسم!خدایا خودت کمکم کن ،جز تو به کی پناه ببرم؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 22:30  توسط دختر معمولی  |